کسی در این خراب آباد نیست؟ کلید آزادی مشروط کلبه را آورده ام.هیچ کس نیست؟ پیشخوان که خالی است از افاضات یاران.این باشد تا بعد.سیاهه ای اگرچه ناموزون و بی تمثیل،آشفته و بی تدبیر اما روایتی است با تاخیر حاصل دیده های دوران سفر البته به زبانی حقیر خاص مردمان آن دیار غریب.این باشد تا بعد...
" هر چه بیشتر می گذرد، بیشتر فرهادی را ستایش می کم برای تلخی بی پایانی که در آن شب برایمان به یادگار گذاشت.چنان لذتی در این چند روز از پس مشاهده فیلمش در خود احساس می کنم که تصمیم گرفتم هر چه زودتر ستایش نامه ی بنویسم تا بلکه این حس در کلماتم ماندگار شود و امتدادش برسد به سالها بعد که در دوباره خوانی اش حالم را خوب کند.اما مثل همیشه اوضاع آنچنان که می خواهی بر وفق مراد نمی ماند.اتفاق های بد به سرعت در پی یک شادی آوار می شوند و آدم در می ماند با آن لذت چه کند؟با این غم چه کند؟جانب کدام را بگیرد؟
خبر کشته شدن دو انسان در اثر اصابت تیر غیب غم انگیز است.از آن مرگ هایی است که به واسطه هیچ معنایی توجیه نمی شود.پوچی بیش از حدی دارد و غم انگیزتر بازی مشمئز کننده ای است که با جنازه ها می شود.بازی نخ نمای با ما و بر ما.حتی با مرگ، حتی زرتم المقابر.وقت خوبی است تا کناری بنشینی و تنفر خود را از سیاست اعلام کنی تا بلکه به این طریق غم را فراموش کنی و چنگ در لذت های شخصی بیاندازی و آنها را مزه کنی.اما مگر می شود؟فقط در ظاهر امکان پذیر است.می توان گوشه ای کز کرد و درها را بست و دور از همه خبرها و دروغ های مردان سیاست بود و بر آنچه که از روزن ها جلوی چشم حاضر می شود،لبخند زد و یا بی تفاوت گذشت اما انگار در باطن میل ما چیز دیگری است. به کمک همین نگاه زاییده سیاست است که در طول زندگی و در جزئی ترین مسائل می توان گناهکارانی را پیدا کرد که همیشه مقصرند.آن قدر بدند که بدی های کوچک ما در برابر آنها هیچ است و قابل چشم پوشی.کسانی که می شود هر روز در مورد آنها بد گفت تا کسب رضایت. کسانی که باید محکوم باشند تا حق در دستان ما قرار گیرد.باید سیاهی وجود داشته باشد تا ما به خود امیدوارباشیم که آن قدرها بد نیستیم،که سیاه نیستیم.نگاهی که به آن نیاز داریم و در تکرار ما را به لذت می رساند.حالا آدم در می ماند.با این لذت چه کند؟با آن غم چه کند؟
فرهادی حق دارد که نادر و سیمین اش را محاکمه کند.حق دارد که ما را دوست نداشته باشد.حق دارد که دو ساعت ما را حرص دهد.چقدر فیلمتان را دوست دارم آقای فرهادی..."



1 

