حسن ریوندی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 5 اسفند ماه سال 1389
آیینه های روبرو

کسی در این خراب آباد نیست؟ کلید آزادی مشروط کلبه را آورده ام.هیچ کس نیست؟ پیشخوان که خالی است از افاضات یاران.این باشد تا بعد.سیاهه ای اگرچه ناموزون و بی تمثیل،آشفته و بی تدبیر اما روایتی است با تاخیر حاصل دیده های دوران سفر البته به زبانی حقیر خاص مردمان آن دیار غریب.این باشد تا بعد...

" هر چه بیشتر می گذرد، بیشتر فرهادی را ستایش می کم برای تلخی بی پایانی که در آن شب برایمان به یادگار گذاشت.چنان لذتی در این چند روز از پس مشاهده فیلمش در خود احساس می کنم که تصمیم گرفتم هر چه زودتر ستایش نامه ی بنویسم تا بلکه این حس در کلماتم ماندگار شود و امتدادش برسد به سالها بعد که در دوباره خوانی اش حالم را خوب کند.اما مثل همیشه اوضاع آنچنان که می خواهی بر وفق مراد نمی ماند.اتفاق های بد به سرعت در پی یک شادی آوار می شوند و آدم در می ماند با آن لذت چه کند؟با این غم چه کند؟جانب کدام را بگیرد؟

خبر کشته شدن دو انسان در اثر اصابت تیر غیب غم انگیز است.از آن مرگ هایی است که به واسطه هیچ معنایی توجیه نمی شود.پوچی بیش از حدی دارد و غم انگیزتر بازی مشمئز کننده ای است که با جنازه ها می شود.بازی نخ نمای با ما و بر ما.حتی با مرگ، حتی زرتم المقابر.وقت خوبی است تا کناری بنشینی و تنفر خود را از سیاست اعلام کنی تا بلکه به این طریق غم را فراموش کنی و چنگ در لذت های شخصی بیاندازی و آنها را مزه کنی.اما مگر می شود؟فقط در ظاهر امکان پذیر است.می توان گوشه ای کز کرد و درها را بست و دور از همه خبرها و دروغ های مردان سیاست بود و بر آنچه که از روزن ها جلوی چشم حاضر می شود،لبخند زد و یا بی تفاوت گذشت اما انگار در باطن میل ما چیز دیگری است. به کمک همین نگاه زاییده سیاست است که در طول زندگی و در جزئی ترین مسائل می توان گناهکارانی را پیدا کرد که همیشه مقصرند.آن قدر بدند که بدی های کوچک ما در برابر آنها هیچ است و قابل چشم پوشی.کسانی که می شود هر روز در مورد آنها بد گفت تا کسب رضایت. کسانی که باید محکوم باشند تا حق در دستان ما قرار گیرد.باید سیاهی وجود داشته باشد تا ما به خود امیدوارباشیم که آن قدرها بد نیستیم،که سیاه نیستیم.نگاهی که به آن نیاز داریم و در تکرار ما را به لذت می رساند.حالا آدم در می ماند.با این لذت چه کند؟با آن غم چه کند؟

فرهادی حق دارد که نادر و سیمین اش را محاکمه کند.حق دارد که ما را دوست نداشته باشد.حق دارد که دو ساعت ما را حرص دهد.چقدر فیلمتان را دوست دارم آقای فرهادی..."

سه شنبه 16 آذر ماه سال 1389
کابوس(vol.II)

ساقی- زندگانی بشر هولناک است و هنوز بی معنا.چنانچه یک دلقک فرجامی شوم برای آن تواند کرد.این را من نمی گویم.جناب نیچه می گوید.اما می دانی دلقک مورد نظر چه از جان این دنیا می خواهد؟پول؟زن؟انتقام؟مقام؟اصلاً و ابدا! هیچ نمی خواهد.

* آرزو می کردم همه در کنار هم باشید، پس شیختان کجاست؟

قلندر- دیر آمدی بینوا.مهمان دیگری به دیدار پذیرفته.فردا شب نیز مامور به ملاقات دیگری است.ای به قربان آن دیگری...وقت دیدار ندارد.برو،شاید وقتی دیگر.

* پای رفت و آمدم نیست.می مانم تا مهمانشان زحمت کم کند.تا آن وقت چشمانم به جمال شما روشن است.عرض به حضور حضرتتان که...

رند- چه جای اصرار؟آخر از تو سن و سالی گذشته است ، پیرمرد!

* عمر است دیگر...می گذرد.می خواستم بگویم که...

قلندر- بعید است شیخ در پس آن مهمان  تو را به حضور بپذیرد و بعید تر از او ما...

رند- مصلحت  تو نیز همین را حکم می کند.

درویش- رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار؟

* آخر کدام مصلحت؟مگر قرار است چه پیش آید؟این چه خواب آشفته ای است که می بینم؟

قلندر- مقتضای سن است.

* چنان آینه در دست گرفته اید و دم از سن و سال می زنید که هر که نداند می پندارد شما جوانید و من پیر عجوز...آخر برادران سالخورده چرا کناره می گیرد؟از قدیم گفته اند کبوتر با کبوتر، باز با باز.

رند- نه در این قسم ماجراها

ساقی- یاران!دیوانگی را باید در این مبحث مد نظر قرار دهیم.دیوانگی مانند جاذبه است اندکی هل لازم است تا همه در آن فرو روند.این را من نمی گویم که.... 

* ایشان در خواب هم دست از می نمی کشند؟کدام ماجرا؟کدام مبحث؟آخر شما چیزی بگویید جناب درویش!

درویش- بروید زن اختیار کنید

* زن؟

درویش- که رحمت است و علی ایها حال سبب رستگاری

* این چه ارتباطی به بحث حاضر دارد؟

درویش- کدام بحث؟

* همین که فی الحال در جمع مطرح بود.

ساقی- من که در مسیر هیچ جمعی ندیدم و چون نیک بنگری تنها بودم!

درویش- احسنت!

رند- ای وای!

قلندر- ای داد!

رنگ پاشان - ای خاک...

مراتب-  فرصت تمام!

رنگ پاشان - والسلام.

شنبه 13 آذر ماه سال 1389
کابوس(vol.I)

ابتدا نوید ساخت کلبه ای آراسته برای گذاران الباقی عمر را دادند.گفتند نان گرم هم می دهند.وعده شهرت و ماندگاری چهره هم به پیوست موجود کردند و حتی مقرر شد که پس از ۱۲۰ سال مراسم تدفین باشکوهی به یمن یک عمر خدمتگزاری و نیک اندیشی برایم بر پا کنند.حکماً می دانستند که دل خوشی از سالخوردگان و روزگار سپری شده شان برایم نیست که به سراغم آمدند.گفتند که در مرکز بیت الفسادشان بنشینم و تا می توانم زوایای پنهانشان را افشا کنم تا در میان عوام سیه روی شوند چرا که در آنها همچنان غش موجود است و ممکن است از هر روزنه ای دوباره سر برآورند.چه باید می کردم؟همان کردم که خواسته بودند.شب به تحقیق و مطالعه کاغذها سحر کردم و روزها به روشنگری قلم زدم تا آن که بعد از اندی دوباره آمدند و این بار به شکایت که "این لاطائلات چیست که می نویسی؟ چه ارتباطی به افشا دارد؟ آخر خوردن تمام و کمال یک نان که را رسوا می کند؟خود ما پیش آمده در یک نوبت تا دو سه نان هم به کوری چشمان تنگت خورده ایم.آن وسط ایستاده ای و کاغذ می سوزانی و خاطره می نویسی؟از ملحدان زیر خاک مانده می گویی و با رنگ پاشان خدوم چون و چرا می کنی؟افشاگری باید جگرسوز باشد.باید دل به درد بیاورد.آبرو بریزد.گیری در اموال...ننگی در ناموس.آن گاه است که طرف را به میدان می آورد و به واکنش در می اندازد.حال تو با قلمی کردن این دو سیاهه چه کرده ای؟آنها گفته هایت را به هیچ نگرفته اند.سگ بیشتر محل می دید از آن جرثومگان تا آنچه تو دیدی! در هر حال بدان که مهلت رو به اتمام است.باید که دستاویزی نو بیابی و آبرو به میزان لازم بریزی و آنها را به میدان واکنش آوری و الا دوباره بی سقف مانده می شوی و از همه رانده."

حال چه باید کرد؟چه بگویم تا آن بی قیدان از خود اخمی نشان دهند و موجبات خوشنودی مراتب فراهم شود؟ اگر گفتم و نشنیدند چه؟بهتر اینست که خود به سراغشان بروم و هر طور شده داغی بر جگرشان بگذارم و به حرفشان بیاورم.

حال کجا باید بروم؟شاهد غیب می گوید خواب.بیراه هم نمی گوید.هر چه باشد کم از آن میرفتاح ندارم که چون طالب دیدار روی پیژامه پوشانش می شود به خواب می رود و قلم به دست بر خوان ارواحشان می نشیند.من نیز باید گمشدگان خود را در کابوس بیابم.ای کاش آنجا هم در کنار هم باشند...

سه شنبه 18 آبان ماه سال 1389
«۲»

کاغذهاشان را می خوانم و بعد می سوزانم. همه را که نه. برخی را که به درد روز مبادا می خورند روی هم تلنبار می کنم و بعد که به قدر کافی رسید در حائلی می گذارم و محکم به بندشان می کشم .نه برای آنکه همچون "بهومیل" مقدمات خمیر کردنشان را فراهم آورم بلکه این کار می کنم تا اگر روزگاری برگشتند و خواستند به زبان فاخر راه اندیشه بنمایند و دم از منورالفکری بزنند نقل خلوتشان را افشا کنم تا کلام اداشان در دید عوام بی خبر رسوا شود .آن قدر کاغذ سیاه کرده اند که دیگر نیازی به چوب و هیزم  نیست. آن هم در این سال سرد پیش رو.دیروز در قبال دسته ای از آنها به نان هم رسیدم. سوز سرمای شبانه امانش را بریده بود. می گفت که هفتاد شب و روز است که در پی نجات کارگران معدن مدفون از زیر خروارها خاک تقلا می کنند. هفتاد شب!بی دلخوشی بر روی زمین هم امیدی به زندگی نمی ماند چه رسد به فرسنگها زیر آن. روزگار است دیگر. هر کس به طریقی باید الوداع بخواند. خدا مرگ راحت عطا کند. می گفت که دل به معجزه داده اند.اگر حتی یکی زنده باشد آن وقت...یاد روزی افتادم که ساقی تکه نانی برایم آورد. گفتم این را به حساب معجزه بگذارم که شیختان همه نان را نخورده است و نیمه هوشیار خشک دستی چون تو آنرا  پیشکش من ساخته؟خنده ای کرد و گفت: "بگذار به نام اقبال بلند .دوران، دوران شگفتی نیست .حال اتفاق است که می افتد .شیخ به چله  نشسته و راز و نیاز. هیچ نمی خورد جز آب. "

اولی که آمد مشت هایش را  گره کرده بود و با هر چه در توان  داشت فریاد می زد که همه آن زیر زنده اند .اشک می ریخت و در پی اش همه از حاکم و حکیم و ضعیف اشک شوق می ریختند و فریاد می زدند الا همانها که به رنگ پاشی آمده بودند. می گفتند که بوی توطئه پیچیده و بدخواهان می خواهند اثر رنگ پاشی آنان را کم جلوه دهند و در عوض نجات معدنچیان بشود نقل محافل. "اینها که هفتاد شب زنده مانده اند چه می شد این یک شب را هم آن زیر می ماندند" .دومی و سومی که رسیدند از اعماق زمین با خود سنگ آورده بودند. نمی دانم چگونه با سنگ شکم سیر می کردند. هر چند که اینجا روی زمین هم چیزی جز سنگ عاید نمی شود. مگر چه پیش آید و چه آواری فرود آید تا منجیان در ازای سوخت نان پیشکش ات کنند. تاریک – روشن سحر بود که سی و چندمین نفر هم به سلامت آمد. شاید خودش خواسته بود که آخرین باشد. همیشه آخرین ها بیشتر به یاد می مانند. می گفت که بر سنگی در اعماق،نام خودشان را حک کرده تا به یادگار بماند.انگار جوانک نمی دانست که خاک فراموشی می آورد. هنوز ساعتی از آن هلهله ها نگذشته که جز خاکستر و کاغذهای سوخته هیچ نمانده. همه رفته اند الا همانها که به رنگ پاشی آمده بودند. می گویم از این هم خراب تر؟می گویند از این هم خراب تر !

شنبه 24 مهر ماه سال 1389
۱

انگاری خاک مرده پاشیده اند.دیگر هیچ صدایی از این خرابات شنیده نمی شود. نه خیراتی،نه برکتی و نه حتی نان خشکی...کدام نان خشک؟آن زمان هم که بودند یادم نمی آید که از این جماعت نان خشکی رسیده باشد.راست یا دروغ می گفتند که شیخ شان همه نان را می خورد و هیچ باقی نمی گذارد. بی انصاف،عجب ابزار هضمی دارد! در آسمانها هم دیگر کبوتری بال نمی زند.می دانستم که همان یک بار است و از آن ساقی آبی گرم نمی شود.هر چند که دیگر عمری باقی نمانده و نباید گناه  دیگری را شست.شاید آن خشک دست قاصدی فرستاده که نرسیده به این دیار تلف شده و خوراک سائل دیگری گشته؛یا که خود قبل از فرستادن قاصد سقط شده است.نمی دانم.هیچ کس به فکر این پیرمرد فلک زده نیست.همین دیروز بود که باز هم عده ای از کسبه آمدند و رنگ پاشیدند و رفتند.قرص ماه که کامل می شود می آیند و می گویند که تا این ام الفساد است،همین است.می گویم از این هم خراب تر؟می گویند از این هم خراب تر.پیری است و هزار مرض.سوز سرما که در استوقدوس ها می پیچد،دیگر امان آدمی را می برد.جای شکرش باقی است که هنوز قسمتی از سقف باقی مانده و می شود با کاغذهای بر زمین ریخته و خرت و پرت های دوران ماضی آتشی برپا ساخت و شب را سحر کرد...روزگار است دیگر.در به روی یک پاشنه نمی چرخد.با این کاغذ ها و اباطیل می خواستند ستون دنیا را به لرزه درآورند.به یاد دارم آن روزی را که به این خراب آباد آمدند یا آن روزی را که برای معرفی کلبه شان به صرافت ساخت لوحی چوبین بر سرسرای منزلگاه شدند.انصافاً چوب خوبی را هم برای کارشان برگزیدند.ملایم و یکدست می سوزد و تا به صبح جوابگوی گرمای بدن می شود.رندشان  "این خانه خالی است" را بر چوب نوشته بود و قلندر" ما دیوانه ایم،همه همه مان  پس بیا بیا بیا با من بخوان" را.درویش " از کمال انقطاع تا آداب بازرگانی: حکایت یک  طریقت" را مناسب می دانست و ساقی " از من بگریزید که می خورده ام امشب" را بهترین ورودیه.دست آخر هم که شیخشان آمد و گفت هو الرزاق...آخر این درست که او صاحب رزق است اما آدم هم که نباید همه نان را بخورد!

جمعه 5 شهریور ماه سال 1389
دلشوره های درویش

در بحبوحه حوادث ساری و جاری و باقی سخت است دل دادن به رتق و فتق امور خرابات و یاران را نیز به سبب درک حال و قال انتظاری نباشد که هیچ ، متهم شوم به این معنی که " چه حالی داری تو! " . ماجرا کمی خاک گرفته است ولی بر ضم من است که بگویم :

بسی دعا نمودم و صلوات و تسبیحات نذر حضرتش کردم تا ساقی به سلامت از دیدار عارف دریا دل باز آمد. هرچه کوشش کردیم تا شرح ما وقع و آن شط علیل را بگوید ، لب از لب نگشود . از اصرار خسته شدیم و چون روزگار قدیم به یلالی و تلالی مشغول شدیم ... در میانه عشق و حال صدای دق الباب آمد و پس از آن در کمال حیرت درویش را در چارچوب دَر دیدیم که پس از آن رسوایی عظیم خرابات را ترک کرده بود و در پی اش هرچه پیک فرستاده بودیم دست خالی برگشته بود ... و حالا خودش باز آمده بود با لباسهایی خاک آلود و بدنی ضعیف و لاغر و چشمانی که از حقیقت لبریز و درخشان بود . با سر به سویش شتافتیم که :

                    حبیبا طبیبا دلا مهترا                 رفیقا شفیقا اماما سرا

                    تفضَّل به دار الصفا مصطفا        تُحَدِّث منا اول ماجرا

درویش بر شاه نشین خرابات جلوس کرد و سررشته سخن چنین آغاز نمود :

منت خدای عز و جل که هرچه در تسبیحش بکوشیم و پی حقیقتش بدویم به قدر قطره ای از دریای معرفتش عایدمان نشود ...

یاران ، جهان عجیبی است و اگر بدین منوال ادامه پیدا کند ، معلوم نیست چه شود ... در گذر از کوچه پس کوچه های ارسطو و افلاطون به ابن سینا رسیدم . با ملاصدرا اشراق سهروردی را درک کردم  و در زمزمه های هگل ، کانت را یافتم . رقص کنان از ماکیاولی ، اشپنگلر ، میل ، شیلر ، روبسپیر و اسپنسر گذشتم و در برخورد با ویتگنشتاین نیچه را نشخوار کردم . هیچ حکمتی نماند که از ذهنم نگذشته باشد و هیچ فلسفه ای نماند که ردش نکرده باشم . در پیوند شرق و غرب  و در تداوم ابد از ازل حقیقتی سر به مهر بر من آشکار شد که تاب تحملش ندارم و اگر زبان به کام گیرم از چشمانم بیرون می زند ، خود را نگه داشتم تا این زلال ناب را اول با شما در میان بگذارم و آن این است :

تمامی آنچه در مورد دموکراسی ، مردم سالاری ، حق حاکمیت مردم بر خویش ، اراده جمعی  و از این دست معانی که گفته شده چرندی بیش نیست و هر که اندکی امید بر این را داشته باشد قافیه باخته ای بیش نیست .

چشمان گرد ما و او ادامه داد که :

همانا بهترین حکومت برای آدمی دیکتاتوری صالحترین خیرخواه است که ماه ها تفکر مردم سالارانه جمعی به بارقه ای از ذهنش نیرزد و در مقابل الاغ نحیف دموکراسی ما را چون آذرخشی به مقصود می رساند که مقصود چیست ؟ که قصد اولی به حداقل نجات است و قصد دومی حداکثر سعادت است که اولی تقسیم 3 سیب بین 4 نفر را آسان می کند و دومی به دست آوردن باغ سیبی را برای هر کس مهیا می کند اولی در خاک به دنبال خوشی است و دومی در افلاک خوشبختی را شکار می کند . اولی از جنس علم است و دومی از جنس ایمان . پذیرش اولی اجبار است و پذیرش دومی فضیلت است . یاران دست از این بازی بیهوده بردارید و به این حقیقت ناب ایمان بیاورید ...

که ناگهان در به شدت باز شد و 15 مرد آوازه خوان دور ساقی را گرفتند که : بیا بریم تا مِی خوریم / شراب ملک ری خوریم . نازک بدن عزیزمان را چون پر کاهی بلند کردند و بر دست بردند برای تهیه شرابی دو ساله ...

رند به دنبالشان دوید تا بفهمد ساقی را کجا می برند . قلندر به درگاه عارف دریا دل شتافت تا حل این معما کند که درود خدا بر او باد . من تسبیح و ذکر به زیر زبان گرفتم و درویش یاهو به فریاد کرد تا شر این حقیقت از سر ما کم شود.    

 

یکشنبه 3 مرداد ماه سال 1389
مرثیه ای برای یک رویا

در پی بهبود آلام و آثار کوفتگی موجود در نواحی فوقانی مخچه ناشی از مننژیت حاد که از پس مشاهده آن جماعت غیور بر سالخوردگان عارض گشته بود،فرصتی دست داد تا فارغ از ناله های احتضار و فریادهای جگرسوز "العفو...العفو" شیخ ِ چله نشین،در حضور دیگر خرابه نشینان با خود قدری خلوت نمایم و بر آن که چه بودم و قرار بر چه شدنی بود زنگار از آینه بزدایم که البته در پایان، ثمری جز اجماع آرا حول محور حقیر مبنی بر هیچ نبودن و نشدن در ادامه عمر بی مایه حاصل نگشت.با اندکی تأمل بر آنچه پیش آمد،نیک دانستم که یاران همه از سر سوز دل اجماع نمودند بل مرا سببی شود تا دست از بیهوده زیستن بشویم و فرجی شود تا سرنوشتی دیگر بنگارم که گر این نبود حکماً به حرمت ساغر و پیمانه و خاصه آن می ها که با همین دستان بی نمک ارزانی حلقومشان داشتم،دست کم دو برگ ممتنع در این توبره یافت می شد.

لیک با کشف زوایای پنهان این اجماع مصلحتی و با عنایت به بانگ رحیل آوارگان و ذیق وقت باقی تا عزیمت به آن دره خوش هوا،مقصود بر آن گرفتم تا فی الفور خواسته یاران اجابت نمایم و به هر نحو خودی در خودها نشان دهم و بیش از این لعن و آه ساقیان مرحوم را پوستین سرای باقی نسازم. بر این معنی به جستجو،سر به هر کوی و برزن گذاردم و بر چگونگی چنین طریقتی سوال همی کردم. مردمان هم هر یک به فراخور حالت به انگشت اشارت از این سو به آن دیگر فرستادند مرا تا بدان جا که خود را مقابل سرای عارفی یافتم و نیکوچهره ای که موزون می خرامید و به آواز بلند چنین می سرود:

"اعلم العلمای دهر،عارف العرفای شهر؛دریادلی است از نوادگان حضرت. برومندی است بر آوردگاه حکمت. شیری است در بیشه غیرت. طبیبی است بر درد نخوت. سخنوری است یحب جمال،آموزگاری است فی سبیل کمال.آشنا به انواع جنس انوث،دل داده به عشق و رمز و رموز. صبیح و ملیح و جمیل و عفیف، بصیر و جلیل و کریم و شریف...همو که آثارش شهره است به دیار و حدش فرا ز هر زر و سیم....همو که خواب از چشم خفتگان می رباید به بیم...همو که..."

نیک چهره را وانهادم که دیگر تاب تحملم نبود و بی درنگ با سری افکنده از زشت رویی خویش به اندرون شتافتم و با گذر از انبوه مراجعان،سر به دامن عارف انداخته و مسئله با وی در میان نهادم و پاسخ چنین شنیدم:

"در گذر از هرروزگی روزگار،گاهی گاهش که بیاید چشم در طلب راه از بی راه در راهی که ناگزیر رهروی آنی،به هر سو می افکنی و به تحیر در می مانی از فزونی راه و این بی همرهی تحمل ناپذیر.از راه مانده با خود می گویی گام افزون کنی بل آن یک که در افسانه ها گویند جایی در میان راه به استقبال چون تویی وامانده یا که در دم اطراق کنی و چراغ افروز معهود را به انتظار نشینی که از راه رفته سر رسد روزی و از راه و بی راه و فرجام با تو گوید و هیچ نمی دانی که گر قرار است به آن یک دررسی فارغ از آهنگ عزیمت حکماً در این راه نمی یابی و البت تو این معنی بر این حالت مخوان که نتوانی!...افسوس که حال گاه بی گاه شده است و هنگامه نیاز.شب به این سرا سحر کن تا فردا روز به فرصت فاش گویمت از راه...از بی راه.

صدای نیک چهره می آمد که هنوز می خواند در دل شب و شب شط علیلی بود...

 

یکشنبه 27 تیر ماه سال 1389
شبی و فردای پس از آن ۲

راز نه چندان سر به مهر ما به عالم سمر شد و از پرده هر آن چه نباید بیرون می افتاد ، افتاد . غیور مردمان به خرابات حمله کردند و در میدان شهر ، مردی کوتوله * قامت و سبزینه رو با محاسنی تُنُک که از هر کدامشان هفت گناه کبیره آویزان بود و از چشم هایش شرارت می بارید ، مرا با دهانی کف کرده اُمّ الفساد شهر و شیطان مجسم دهر معرفی کرد و غیور مردمان برای بهروزی و سعادت آخرتشان با سنگی و تفی از من برائت جستند و ساقی و قلندر و رند نیز از این تحفه ها بی نصیب نماندند ... جماعت پس از نجات اسلام و دفع خطر ، ما را در میدان رها کردند و به روزمرگی خویش پناه بردند. خسته و نالان برای یاران عذر تقصیر آوردم و از روی عادت افزودم : با هر سنگ و تف و دشنام گناهی از دامنتان پاک شده است که ما را چنین سزا نبود ... یاران پوزخندی در نمودند و برفتند و من نیز راه خویش بگرفتم ...

در راه ، کودکان در اطرافم به تمسخر آواز «‌ قرش بده ، قرش بده » سر داده بودند. مردان با خشمی در صورت و فحشی زیر لب بدرقه ام می کردند و ضعیفگانی که قبلا به هزار غمزه سد راهم می شدند ، از من رو گرفته و نفرین می کردند . هم پیاله های قدیم حوزه به کنایه این معانی را فریاد می کردند که «‌ تنها خوری نامرد! ، اگر حاجت دل داشتی چرا پیش خودمان نیامدی و امثال تو هستند که بازار را کساد می کنند. « ...

به خرابات رسدم ویران ، بر کار خویش گریان و در کار مردم حیران . در عمل به توصیه قلندر برای هجرت فی الفور اقدام کرده و در تدارک سفر به نا کجا آبادی که در آن هیچ کس مرا نشناسد و قصه رسواییم نداند ، مشغول شدم...

.

.

.

.

.

.

و آخر قدم از قدم بر نداشتم که این قدیم سنتِ خرابات نشینان است که به آن چه باید عمل نمی کنند که این جا نا کجا آبادترین جای موجود است که این خراباتِ ویرانه آبادی است در دل سودایی های درویش ، در خر خنده های قلندر ، در نظر بازی رند و در نحوست ساقی که :

من از دست تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن     بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم

 

حکایت کوتاه ، با جد و جهدی عظیم کلبه را بپرداختم و بعد از چهل شب سجاده نشینی گویا همه چیز به حال اول برگشته به جز علامتی که شیطان** بر پیشانیم گذاشته و مجبورم می کند عمامه پایین تر ببندم و سر به زیرتر راه بروم.

 

* : اشاره به هیچ کوتوله ای  که می شناسید ندارد.

** : ستوان آلدو واین در حرامزاده های پست فطرت و قرمساق ( inglorious basterds )

 

سه شنبه 22 تیر ماه سال 1389
شتری با بار کتاب

چندی پیش از برای کسب بصیرت و معرفت در همراهی جمعی از مقاربین و مراقبین در دارالعلومی جلوس منزلت بنمودیم. فرخنده زمان  و فرحناک مکانی بود بهر مکاشفه ونکو آبشخوری برای تشنگان زلال حکمت. مدرس حکیم با سیمایی غرق نوروتن پوشی چشم نواز دادحکمت  کائنات و مافی هاخالدون سرداده بود و اسب سخن را چهارنعل به تاخت میراند و هسته میشکافت و به نور میرسید و قمررصد مینمود و به مور.علم کتاب بفراخ میدانست و معنای حدیث بگزاف . القصه شیفتگان راچنان مبهوت بداشت که ما خود برآن شدیم تا حال که شیخ مرادمان ازراه خطا ، لعین الدنیا و الآخره گشته ، حکیم را مراد خویش سازیم .

چنان سوار بر راهوارعلم ،  لگام بدست  حکیم سپرده بودیم  که ندانستم ازکدام بیراهه  سخن بمناسبات خارجه حاکمان برسید و حکیم فرمود :" اسلوب فعلی مملکت همانست که مسلمان و آزادگان را رواست وراه همان است که خاتم برفت " !

تا حال طبیعی خودبازیافتیم حکیم را چنان غرق در مدح حاکمان فعلی و ذم حاکمان سابق در احوالات تدبیر خارجه وامور ملل یافتیم که جز" آه " یارای گفت نبود . شکرایزد که یاران موافق سکوت بشکستند و حکیم را با " اوره " بشستند .  لکن مردک زبان دراز هیچ نافهم جز هزیان و تکرار اراجیف صراطی بمستقیم نداشت .

باری ، آن روز و شب بتلخی بگذشت لیک  سببی گشت تا زین پس  برنا قلندران  را درس بصیرت بیاموزم تا گرگ ها را در لباس میش بشناسند ومقهور روده درازان و شترانی با بار کتاب نشوند .

آنچه ازبرای قلندر بماند فقط یک ندامت بود زین جهت که بهای شیخ ندانستیم و این ایام که شغالان احاطه مان کرده اند و محتاج کلام چون خورشیدش می باشیم ،  نیست تا با اریب گوشه چشمی ره بنماید و صد افسوس که خود از راه بدر بشد .

دوشنبه 14 تیر ماه سال 1389
شبی و فردای پس از آن

صدای باز شدن در به گوشم رسید و دیدگانم را به سختی گشودم . رند را دیدم که دمر خوابیده و ساقی که لای پتو گم بود و آن طرف تر قلندر که با دهان باز خرخر می کرد. خواستم ببینم چه کسی است که به این خرابات آمده است که دردی سخت در تنم پیچید ، در استخوانهایم ترک خورد و در استوقدوس هایم* گیر کرد ، ناجان شدم و به پشت افتادم . دردمند این معنی که این چه حالت بود که بر من برفت، درویش را دیدم که در بسته و  به سویم می آید. گفتم : دو صد درود بر خاکستر نشین خرابات که چون فرشته رحمت است  اوستوقدوس هایم نمیدانم چرا گرفته کمی آن ها را بمال تا درد بخوابد ، نمی توانم تکان بخورم رفیق ...

درویش نگاهی سرد به من کرد و به سرزنش گفت : روی شیخ صنعان سفید که به دلبرکی مجوس دینش فروخت ، تو به چه بها فروختی ؟ به استفهام نگاهش کردم و به جواب موبایلش را چون نامه اعمال به دست چپم داد و گفت : نیک بنگر که لینک اول یوتیوب گشته و کوس رسواییت در دهکده جهانی پیچیده ... خویشتن دیدم که در شعشعه انوار رنگ به رنگ بر خود می جنبم و در میان ضعیفگان و دلبرکانی سر برهنه و حوری وش پشتک بارو می زنم و عربده می زنم : قرش بده ، قرش بده ...

یاد مجلس لهو ولعب دیشب که ساقی برای عوض کردن حال و هوای یاران طبیعت افسرده اش ترتیب داده بود ، چون پتکی به سرم خورد و مستی از سر افتاد . هراسان گفتم : این ها را کجا آورده ای ؟ قلندراز پشت سرم گفت: من کاری نکرده ام . این گونه بر من نظاره نکن . درویش شماتت وار گفت : شرم بر تو که حرام کردی و خوردی ، خاک بر سرت  که قبلا به صدای ضرب مسگران سماع می کردی و الان به آواز ساسی مانکن جفتک می پرانی ،  ننگ بر تو که می گفتی ما به هر غمزه ای دل نمی بازیم و حالا میدان دار عشوه خَری و ناز بَری شده ای . به لکنت گفتم : ما در این داستان هم قصه بودیم ، بر آنان نیز خرده بگیر.

گفت : ای زهد فروش که از دنیا کم باشی ، رند و قلندر که در کار تخته نرد عشقند و این معنی از آن ها بعید نباشد . ساقی نیز در استقبال از آن 15 گزمه آوازه خوان چنین سرخوشی می نمود . آخر تو به چه بهانه این ننگ بر خود داغ کردی ؟ ساقی به آواز گفت :  او خود اول داوطلب این معنی بود و قلندر به طعنه بندیلکی کروات نام را به همه نشان می دادو می خندید. درویش گفت:

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند          چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

فی الفور گفتم : اول این که ما جلوه نکردیم و دوم آن که آنجا بنا به مدارک موجود در پرونده خلوت نبوده است... گفت : خاک بر سرت که لایق شعر حافظ هم نیستی . آن گاه تفی بر زمین کرد و راه خروج در پیش گرفت . فریاد زدم : توبه ، توبه می کنم و به چله می نشینم و جز تسبیح چیزی نمی گویم . فقط بیا که اوستوقدوسهایم مرا بیچاره کرده ... و فقط صدای کوفتن در آمد . رند را دیدم که به نظر بازی مرا نظاره می کند . مترصد این معنی شدم که شاید می خواهد به دادم برسد که ناگهان تیزی در داد و بعد از آزمود آن گفت : بو ندارد.



*:اوستوقدوس : ناحیه حد فاصل گردن و شانه ها . به ضم الف و تشدید دال

 

   1      2      3      >>